محمد بن حسين البيهقي
874
تاريخ بيهقى ( فارسي )
و روز چهارشنبه چهارم 1 اين ماه امير تا نزديك نماز پيشين نشسته بود در صفّهء بزرگ كوشك نو و هر كارى رانده و پس برخاسته بر خضرا شده 2 ، استادم آغاز كرد كه از ديوان بازگردد ، سوارى در رسيد از سوارانى كه بر راه غور ايستانيده بودند 3 و اسكدارى 4 داشت حلقهها برافگنده 5 و بر در زده 6 بخطّ بو الفتح حاتمى نايب بريد هرات . استادم آن را بستد و بگشاد ، يك خريطه هم بر در زده 7 ، و از نامه فصلى دو بخواند و از حال بشد . پس نامه در نوشت و گفت تا در خريطه كردند و مهر اسكدار 8 نهادند و بو منصور ديوانبان 9 را بخواند و پيغام فرستاد و وى برفت ؛ و استادم سخت غمناك و انديشهمند شد ، چنان كه همه دبيران را مقرّر گشت كه حادثهيى سخت بزرگ افتاد . و بومنصور ديوانبان بازآمد بىنامه و گفت : مىبخواند 10 . استادم برفت و نزديك امير بماند تا نماز ديگر ، پس بديوان بازآمد و آن ملطّفهء بو الفتح حاتمى نايب بريد مرا داد و گفت « مهر كن و در خزانهء حجت نه 11 » و وى بازگشت و دبيران نيز . پس من آن ملطّفه بخواندم ، نبشته بود كه : « درين روز سباشى بهرات آمد و با وى بيست غلام بود و بوطلحهء شيبانى عامل 12 او را جايى نيكو فرودآورد و خوردنى و نزل 13 بسيار فرستاد و نماز ديگر نزديك وى رفت با بنده و اعيان هرات ؛ سخت شكستهدل بود و همگان او را دل خوش مىكردند و گفتند : تا 14 جهان است ، اين مىبوده است 15 ، سلطان معظّم را بقا باد ، كه لشكر و عدّت و آلت سخت بسيار است ، چنين خللها را در بتوان يافت ، الحمد للّه كه حاجب بجاى است . وى بگريست و گفت : ندانم در روى خداوند چون نگرم . جنگى رفت مرا با مخالفان كه از آن صعبتر نباشد از بامداد تا نماز ديگر ، راست كه 16 فتح برخواست آمد 17 ، ناجوانمردان يارانم 18 مرا فروگذاشتند 19 تا مجروح شدم و به ضرورت ببايست رفت ، برين حال كه مىبينيد . قوم 20 بازگشتند و بوطلحه و بنده را بازگرفت 21 و خالى كرد و گفت « سلطان را خيانت كردند منهيان 22 ، هم بحديث خصمان كه ايشان 23 را پيش وى سبك كردند 24 و من مىخواستم كه بصبر 25 ايشان را بر آن آرم كه به ضرورت 26 بگريزند ، و هم تلبيس 27